مرتضى راوندى

316

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

سياهى ، سياه و درازى دراز * كه آن را اميد سحركه نبود يكى بودم و داند ايزد همى * كه بر من موكل « 1 » كم از « ده » نبود بدم نااميد و زبان مرا * همه گفته جز حِسبى اللّه « 2 » نبود نمونه‌يى ديگر از حبسيات او را كه از وضع روحى شاعر ، و تألمات درونى وى و خصوصيات زندانهاى آن روزگار و مظالم زمامداران وقت حكايت مىكند ، در اينجا نقل مىكنيم : . . . اين چرخ به كام من نمىگردد * بر خيره سخن همى چه گردانم در دانش ، تيزهوشِ بِرجيسم * در جُنبش كند سير كيوانم گه خسته ز آفت « بهاوردم » * گه بسته به تهمَت خراسانم تا زاده‌ام اى شگفت محبوسم * تا مرگ نگر كه وقف زندانم چون پيرهن عمل « 3 » بپوشيدم * بِگرِفت قضاى بد گريبانم بر مَغز من اى سپهر هر ساعت * چندين چه زنى كه من نه سندانم حمله چه كنى كه كند شمشيرم * پويه « 4 » چه دهى كه تنگ ميدانم و اللّه كه چو گرگِ يوسفم و الله * بر خيره همى نهند بُهتانم گر هرگز ذرّهء كژى باشد * در من نه ز پشت سعد سلمانم به بيهُدِه باز مُبتلا گشتم * آورد قضا بِسجن « 5 » ويرانم بركَند سپهر باز بنيادم * بشكست زمانه باز پيمانم . . . بيهُش نيم و چو بيهشان باشم * صرعى « 6 » نيم و به صرعيان مانم چون سايه شدم ضعيف و ز محنت * از سايه خويشتن هراسانم اندر زندان چو خويشتن بينم * تنها ، گوئى كه در بيابانم گوريست سياه رنگ دهليزم * خوكيست كريه روى دَربانَم گه اندُه جان به ياس بگذارم * گه آتش دل به اشك بنشانم . . . از قصهء خويش اندكى گفتم * گرچه سخنست بس فراوانم پيوسته چو ابر و شمع مىگريم * وين بيت چو حرز و وِرد مىخوانم

--> ( 1 ) . مراقب و زندان‌بان ( 2 ) . توكل به خدا ( 3 ) . شغل ديوانى ( 4 ) . رفتن ، حركت كردن ( 5 ) . زندان زيرزمينى ( 6 ) . نوعى بيمارى عصبى